تبليغاتX
خاموشی های شبانه

 

تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد

یه بغض شکسته رفیق گلوم شد

تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد

تمام وجودم توی آینه خط خورد

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره

دلم غصه داره دلم بی قراره

نه شب عاشقانه است نه رویا قشنگه

دلم بی تو خونه ... دلم بی تو تنگه ...

یه شب زیر بارون که چشمم به راهه

می بینم که کوچه پر نور ماهه

تو ماه منی که تو بارون رسیدی

امید منی تو شب ناامیدی

تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد

یه بغض شکسته رفیق گلوم شد

تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد

تمام وجودم توی آینه خط خورد

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره

دلم غصه داره دلم بی قراره

نه شب عاشقانه است نه رویا قشنگه

دلم بی تو خونه ... دلم بی تو تنگه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:26  توسط نی نی | 
به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 دعوا کردی باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
 و خندیده بود
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 15:33  توسط | 
 

می خوام بذارمت جلوم و تا ابد نگاهت کنم ...

تولدت مبارک جوجه یه روزه ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 1:18  توسط نی نی | 
 

امشب که هستی هم باید تا صبح ...

.

.

.

یعنی ارزش یه تلفن ساده هم نداشتم؟؟

اندازه یک جمله: من برگشتم!

نه ... نداشتم ...

شب بخیر واسه همیشه ...

خوب بخوابی ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 1:40  توسط نی نی | 

 

امروز نی نی دوباره مرد!

دوباره که نه ! سه باره و شاید ۱۰۰ باره!

عصری ا.ب گفت فردا قراره آزاد شی! داشتم بال در می آوردم ...

یه دفعه خواهرم اومد تو اتاقم ! گفت یه زنگ به ابی بزن! ترسیده بود ... منم ترسیدم! گفتم چیه؟ گفت زنگ بزن!

زنگ زدم! در دسترس نبود ... فکر کردم گرفتنش!

دوباره پرسیدم چی شده؟

گفت تلویزیون یه ماشین رو نشون داده شبیه ماشین ابی که تصادف کرده و مچاله شده و راننده اش هم که یه مهندس جوون بوده مرده!

قرار شد به مامان اینا نگیم ! دو ساعت تمام هی شماره اش رو گرفتیم ... هی ...

تا همین الان برداشت ...

.

.

.

راستی پریشب بابا اینا رفتن ملاقات عمو ... حالش خوبه ...

دادا ... کی اینا تموم می شه ؟؟؟...

علیییییییییییییییییییییییییی ...

من دیگه طاقت این همه استرس رو ندارم ...

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ...

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 23:52  توسط نی نی | 
 

دلم واسه نفسهات تنگ شده ...

دلم واسه آه و ناله های الکیت تنگ شده ...

دلم واسه چشمهای گاهی بی رمق و گاهی شیطونت تنگ شده ...

دلم واسه ...

چه دل احمقی دارم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 3:7  توسط نی نی | 

 

تا کی باید انتظار بکشم ... تا کی باید هی شماره ات رو بگیرم و بگه خاموشه ... از صدای این خانمه که هی می گه خاموشه متنفرم ... متنفر ...

دیشب زنگ زدم م.ا ... گفت اگه موبایلاشونو چک کنن براش خیلی بد می شه ... یه ساعت داشتم گریه می کردم ... بعد زنگ زدم ا.ب ... می خواست باهام شوخی کنه ... گفت یکی دو ماه نگهش می دارن ... تو که می دونی وقتی پای دادا وسط میاد من جنبه شوخی هم ندارم ! همون پای تلفن زدم زیر گریه تا خود صبح! انقد گریه کردم که دیگه احساس می کنم چشمام خشک شده! صدای گریه هامو ضبط کردم وقتی نمی تونم گریه کنم می ذارم اون رو گوش می دم!!! 

دیدی بهت گفتم ۴۵ رو می زنم؟؟ الان شدم ۴۵ کیلو ! هنوزم محو نشدم! کاش می شدم ... کاش ...

دیگه از روی تخت نمی تونم بیام پایین ... سرم گیج میره ... چشمام سیاهی می ره ... هی تند تند فشارم می افته ... اما ... این بغض نمی ذاره هیچی ازگلوم پایین بره ...

هیچ کس نیست حتی صدام رو بشنوه ... هیچ کس ! پرستو هم مهمون دارن وقت نداره ... هیچ کس برای بدبختی های من وقت نداره ... هیچ کس! حتی تو ...

باز علی موند و حوضش ! من با یه دنیا تنهایی ...

کاش بتونم فراموشت کنم ... کاش ...

من همه گذشته ام پر از تنهایی بوده ... چرا باید آینده ام هم ... چرااااااااااااااااااااااااا ...

باید بتونم ... باید ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 23:31  توسط نی نی | 
 

علییییییییییییییی ...

من دیگه نفسم بالا نمیاد ...

تو رو خدا ...

تو رو خدا ...

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:32  توسط نی نی | 

 

سلام نارفیق ...

چقدر التماست کردم تو این روزها و این شبها من رو تنها نذاری ؟؟ چقدر ...

آخه بامرام ... مگه من جز تو کی رو دارم؟؟ چجوری دلت اومد با من اینجوری کنی؟؟ از دیشب تا حالا هروقت چشمام رو هم رفته کابوس دیدم ... قلبم درد می کنه ... انقدر گریه کردم که دیگه چشمهام باز نمی شه ... اینجوری می خوای شریکم باشی؟؟ شریک شادی و غمهام؟؟ اینجوری ...؟؟ تو بدترین شرایط روحی اینجوری تنها گذاشتی نی نیتو؟؟ اینجوری قراره پناهم باشی؟؟ اینجوری می خوای ...

نه ... تو همیشه من رو تو بدترین شرایط رها کردی ...

نگاه کن ... آخرین پستت مال ۶ ماه پیشه ... ۶ ماهه فراموشم کردی ... ۶ ماه ...

نمی دونم چرا هنوز انتظارت رو می کشم ...

شدم مثل این کوهنوردها که دارن سقوط می کنن و فقط یکی با یه طناب نگهشون داشته ... این طناب هم دیگه پوسیده ... داره پاره می شه ...

مگه چقدر میشه به یه طناب پوسیده اتکا کرد ؟؟

باید سقوط رو پذیرفت ...

خداحافظ تنها همدم نداشته ام !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:33  توسط نی نی | 
 

علیییییییییییییییییییی ...

اینجا تاریکه ...

من می ترسم ...

کجایی پس ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 21:34  توسط نی نی |